Bookmark and Share

 

http://bit.ly/gynzPc 

PDF File

کارنامۀ سی و دوسالۀ ملت اسیر ایران!

تا چند روز دیگر به سالگرد شومی میرسیم که تمام شالودۀ وجودی ما را بعنوان یک ملت خِرَد ورز و پیشرو در هم کوبید. اما آنچه که مهم است، آنست که آیا تا کنون به کارنامۀ خود در طول سی و دو سال گذشته نگاهی کرده ایم؟

کارنامه ائی پر از سخن پردازی و گله گذاری و تعدادی نمره های تجدیدی و مردود. اگر ما برای تحصیل به مدرسه یا دانشگاهی رفته بودیم و این همه سال مردودیت را در کارنامۀ خود به یدک میکشیدیم، مطمئناً نه تنها ما را سالها پیش از مدرسه بیرون کرده بودند که اصلاً نمیگذاشتند ما از کنار مدرسه ائی رد شویم.

سی و دوسال بی برنامه مشغول رفتن به جشنها و عزاها بوده ایم، به تظاهرات رفتیم و گاهی هم سرخورده و کلافه، نرفتیم. یکی یکی، کسانی را که میتوانستند قدمی در راه نجات و سربلندی ملت و میهن بردارند را یا به تیر غیب از دست دادیم و یا بسبب کهولت سن. به هر صورت بسیاری را از دست دادیم و با از دست دادن هریک، تخم یأس و نا امیدی در وجود ما بیشتر و بیشتر رشد کرد.

در این سی و دوسال گذشته، یا از دین و مذهب گله کرده ایم و یا از خائنینی که بخدمت رژیم جنایتکار اشغالگر در آمده اند، که انگار تنها مشکل ما دین و مذهب بوده است و کشتن چند خائن ریز و درشت موجب از میان برداشتن تمام مشکلات.

برای خود دائم قانون اساسی مینویسیم، انگار که بدبختی ما از قانون اساسی مشروطیت و یا ولایت فقیه است. تکه کاغذی که تا اصول آن قدرت اجرائی و احترام قانونی را نداشته باشد، دوای دردی نخواهد بود. از همه جالبتر آنست که پس از سی و دو سال شکست و شکست و باز هم شکست، به همدیگر فخر میفروشیم که، «دیدی چگونه با چانۀ خودم مشت طرف را خرد کردم یا با شکمم به زانویش کوبیدم؟».

روزی نیست که هم میهنان ما در چرخ گوشتی بنام رژیم جمهوری اسلامی خرد میشوند و از بین میروند، و ما ظاهراً تنها مشکلمان اینست که این چرخ گوشت مارکش اسلامی است و اگر هر مارک دیگری داشت شاید بهتر بود. ظاهراً آن چیزی که در مد نظرمان است، تعویض مارک این چرخ گوشت و نه از کار انداختن چرخ گوشت است، ولی باز پس از سی و دوسال با هم در صف سلاخ خانه مشغول بحث و مجادله ایم تا نوبت به ما برسد.

به هر روی فهمیده و یا بدون توجه، آنچنان آب در آسیاب دشمنانمان ریختیم، تا جائیکه امروز آنچه که مهم نیست، حق و حقوق بشری ملت ایران از نظر جهانیان است.

دنیا با چشمی بما نگاه میکند که انگار این رژیم ددمنش برخاسته از خواست ملت ایران است و ملت ایران هم راضی به رضای ولی فقیه اش.

آیا گفتم فقیه اش؟

آیا مگر ملت ایران سفیه و صغیر است؟

من چگونه بخودم اجازه دادم ملتی را که پادشاه فقید ایران آنرا «ملت بزرگ» مینامید، سفیه و صغیر بنامم؟

ولی اگر ما سفیه و صغیر نیستیم، پس ولی فقیه کیست و ولایت فقیه چیست؟

راستی فکر کردم که نکند من معنی واژۀ «سفیه و صغیر» را نمیدانم، به لغتنامۀ دهخدا رجوع کردم و پیش از پیش خجلت زده شدم، چون در آنجا آنانرا به به «نادان» و «کم عقل» و «بی خِرَد» و «خُرد و کوچک» معنی کرده بود.

ای خدای من، چه مصیبت بزرگی!

پس سی و دوسال مردودیت، بسبب آن بوده که ما «سفیه و صغیر» هستیم؟

آیا واقعاً این چنین است؟

پس «ملت بزرگ ایران» کجاست؟

به سر «ملت بزرگ ایران» چه آمده؟

کجا هستند سرداران و سالاران ملی که از محلۀ امیرخیز برخاستند و ظلم و استبداد را سرنگون ساختند؟

آیا آنها هم فقط چون کاوۀ آهنگر و بابک خرمدین به داستانها و خاطره های کمرنگ و بیرنگ پیوسته اند؟

آیا فقط از ملت بزرگ ایران، جانبازان گمنام و کم نام و با نام مانده اند و ما تنها نظاره گر نامهای بیشتری هستیم؟

آیا آنان که شکنجه و سنگسار و تیرباران و حلق آویز میشوند، ملت ایران نیستند؟

آیا آنان که در گیر فقر و فحشای خانمانسوز هستند، ملت ایران نیستند؟

آنچه که مسلم است، آنست که ما نه تنها در سی و دوسال گذشته بدرستی عمل نکرده ایم، که هنوز هم انگار منتظریم تا دیگران برای ما کار کنند و دستی از غیب در آید و همۀ کارها را راست و ریست کند، بدون آنکه ما لکه ائی کوچک بر دامانمان بیافتد. خنده دار است. بقول معروف که میگفتند: «همسایه ها کمک کنید تا من شوهرداری کنم».

در گوشه های اطاقها نشستن و در کافه ها و تلویزیونها و رادیوها همدیگر را با بحث های بی جهت و بی انتها سرگرم کردن، نمیتواند گره گشای مشکلات ما ملت باشد.

البته شاید این کارها سر مشتی سفیه و صغیر را گرم کند ولی کارساز مشکلات ملتی بزرگ نیست!

کار مشکل است ولی غیرممکن نیست!

ساده سازی هر مشکل پیچیده اولین قدم است.

فرض کنید که یک درخت قدیمی را میخواهید ریشه کن کنید.

مطمئناً ریشه کن نمودن درخت بصورت کامل بسیار مشکل است، ولی اگر نخست شاخه هارا بزنیم، سپس تکه، تکه بدنه اش را ببریم، وقتی که به کنده رسیدیم، دیگر مشکل زیادی برای در آوردن ریشه نخواهیم داشت!

مشکل پیچیده را باید ساده سازی نمود و سپس بطور ساده باید اندیشید!

اما ریشه کن نمودن درخت فقط به صِرف ریشه کن نمودن درخت نیست؟

باید دید که چرا میخواهیم درختی را ریشه کن کنیم؟

آیا بخاطر آنست که میخواهیم به جایش درخت دیگری را بکاریم یا خانه ائی بسازیم و یا جاده ائی؟

هر چه که هست، ریشه کن ساختن درخت مرحله ایست پیش از مراحل بعدی!

چون اگر فقط هدف ریشه کن نمودن درخت است، پس از در آوردن ریشه، نتیجه زمینی خواهد بود ناهموار با چاله چوله های بسیار و خرده های بریده شدۀ درخت که در کوتاه زمانی در آنها میپوسند و در میانشان علفهای هرزه خواهند روئید و قارچهای سمی رشد خواهند کرد و انواع جانوران موذی لانه خواهند گزید، یک چیزی مثل کشور بی در و پیکری چون سومالی!

پس درست است که میخواهیم درختی را ریشه کن کنیم، چون وجود درخت موجب مرگ و خرابی و خسارت است ولی درخت هدف نهائی نیست و در پی ریشه کن نمودن درخت باید آمادۀ مراحل بعدی بود تا اینکه به هدف برسیم. یعنی دستیابی ملت ایران به رفاه و آسایش و سربلندی و در نهایت رسیدن به حقوق و شرف انسانی، که امروز از آن بی بهره است.

پس بطور ساده اگر بخواهیم دسته بندی کنیم، برای انجام هر کاری، نخست هدف را باید مشخص کرد.

دوم، نقشۀ کار را باید کشید و بر رسی نمود. یعنی ساده سازی و انجام کار بصورت مراحل متصل به هم.

سوم، راههای تأمین نیازهای ضروری مبارزه را باید پیدا کرد.

چهارم، دوستان و فامیل را متشکل ساختن، تا نیروی مفید را افزودن و تقسیم کار و مسئولیت.

پنجم، دوری جستن از بحث های جانبی که موجب اتلاف وقت و انرژی میشود و به دشمن فرصت جمع آوری دوبارۀ نیروهایش. به کسی ربطی ندارد که یک نجار چه باوری دارد، تنها مهم است که نجاری است ایرانی و خواستار ساختن خانه ایست برای خانوادۀ ایرانی اش. همانگونه که باقرخان مسلمان و یپرم خان ارمنی، هر دو ایرانی بودند نه مسلمان و مسیحی!

باید توجه کرد که سکون، حتی در سنگر، موجب پیروزی نمیشود، باید به حرکت درآمد. از سنگر بیرون آمدن و رو در روی دشمن ایستادن و مبارزه کردن.

باید بخاطر داشت که تا زمانی که دشمن از ما حرکتی نبیند و خود را یکه تاز مهلکه بداند، بقول معروف، آش همان و کاسه همان خواهد بود!

با احترام

سرباز

 

 


Sarbaz Twitter

بازگشت