|
منطق بی احساس و احساسات بی منطق |
|
هنگامی
که به بسیاری
از جوامع عقب
افتاده در
جهان و
مطمئناً
تمام جوامع
عقب افتاده
را که نگاه
میکنیم، یکی
از دلایل
اصلی این عقب
افتادگی را
میشود در
احساسی بودن
این جوامع
مشاهده نمود. بعنوان
مثال اگر به
ملت خودمان
نگاه کنیم،
از وقایعی که
در دهه های
اخیر اتفاق
افتاده، یکی
همین واقعه
ایست که از
آن با نام
انقلاب
اسلامی نام
برده میشود. مردمی
با احساسات
تهییج شده و
بی هدف به
خیابانها
رفتند و آنچه
کردند که
حاصلی بجز
قتل و جنایت
و فحشا و
ویرانی
بدنبال
نداشت. و از
آن روز دیدیم
که چگونه این
مردم
احساساتی را
به نمازهای
جمعه و
دعاهای کمیل
و سینه زنی
ها میبرند و
همچنان آتش
احساسات را
در آنان به
نفع عده ائی
شعله ور نگاه
میدارند. این
مطلب تنها در
مورد اقشار
درون کشور
محدود نبوده
و در میان هم
میهنان ما در
خارج از کشور
هم بسط یافته
است. البته
باید باز هم
تکرار شود که
این دستخوش
احساسات
بودن و هیجان
زدگی مختص ما
نیست و
بسیاری از
ملل دیگر هم
به این مرض
مبتلا هستند. اما
در اینجا
باید به
مطلبی اشاره
شود که درک
مطلب را
ملموس تر
نماید. درجه
حرارت بدن یک
انسان سالم 37
درجۀ
سانتیگراد
است. درجۀ
دمای یک جسد
مرده بسیار
پائینتر و
درجۀ گرمای
انسان تب
کرده بمراتب
بالاتر از
این درجه
میباشد. با
توجه به این
مثال ساده،
بی احساس
بودن و تب
داشتن، هردو
مرض است و
تنها تعادل
درجۀ حرارت
موجب آرامش و
سلامت است. ما
بعنوان
انسان نیاز
به حفظ تعادل
میان احساس و
منطق داریم.
جامعۀ بدون
احساس و صد
در صد منطقی،
انسانها را
تبدیل به
ماشین میکند
و از سوی
دیگر، جامعۀ
احساسی،
انسانها را
مبدل به
بمبهائی که
هر آن منفجر
میشوند. جوامع
بدون احساس و
ظاهراً
منطقی مانند
چین، از
مردم، خلق و
توده ساخته
است و طبقات
کارگر و
کشاورز تنها
وسایلی برای
تولید بحساب
میایند و
کشورهای
بدون منطق و
پر از
احساسات،
بمانند کشور
ما،
پاکستان، و
افغانستان و
امثالشان،
که در آنها
قتلهای
ناموسی و
هزاران
فجایع دیگر
تحت نام
ناموس و شرف
و دین و مذهب
و خدا به
آنها دست زده
میشود. این
مسأله که
جامعه ائی
تحت تسلط
احساسات
قرار
میگیرد، یک
مسألۀ
اتفاقی نیست.
اگر این عمل
را بعنوان
یکی از
سلاحهای
جنگهای
روانی در نظر
بگیریم،
مطمئناً
سلاحی است
کارساز که نه
تنها در میهن
ما بکار
گرفته شد و
مؤثر نیز
واقع شده
است، که بلکه
امروز از آن
در کشورهای
مترقی
اروپائی و
آمریکا نیز
بکار گرفته
شده و ما
هرچه بیشتر
شاهد آن
هستیم که
چگونه جوامع
گوناگون را
با تهییج
احساساتشان
از منطق دور
کرده و با
بازی گرفتن
احساساتشان
آنها را بسوی
اضمحلال سوق
میدهند. یکی
از مشکلات
احساسی بودن
آنست که چون
قدرت منطق
تضعیف
میشود، در
نتیجه
قابلیت
تصمیم گیری و
برنامه ریزی
ضعیف میشود و
اعمال
انسانها
تنها به
اعمالی
واکنشی مبدل
میشود و چون
عمل واکنشی
باشد، فرد
بجای آنکه
عامل
تغییرات
باشد، تابعی
خواهد شد از
متغییرات. بزرگترین
عامل عدم
کارائی
مبارزات ملت
ایران در طول
32 سال گذشته
به این سبب
بوده که بسبب
افراط در
احساسات، ما
نتوانسته
ایم تا
برنامه ریزی
منطقی ائی را
پایه گذاری
کنیم. امروز
با پلاریزه
شدن یا قطبی
شدن جامعه به
دو طیف مذهبی
و ضد مذهبی،
آنچه که از
میان رفته
است (و خواست
دشمنان میهن
هم این چنین
میباشد)
تعادل میان
منطق و احساس
است و تا ما
تعادل خود را
از نظر منطق
و احساس بدست
نیاوریم،
نخواهیم
توانست تا
ملت ایران را
یکپارچه و
متحد سازیم و
دشمن را شکست
دهیم. این
سخن باز هم
ادامه خواهد
داشت. به
امید نجات و
سربلندی
ایرانزمین. سرباز
|